یادمه یقه لباسه تنگ بود ولی مامانم همچنان سعی داشت از تنم درش بیاره:/
5 دقه من بین لباس میموندم تا میلی متر میلی متر مامان جان درش بیارن:|
سختیش اونجایی بود ک لباس به قسمت دماغ میرسید
یادمه میگف نفس بگیر چشاتو ببند یک دو سه بگو در اومده:(
ولی بازم من نفس کم میاوردم:)
برچسب:
نویسنده: نیکی زارعیان